چرت و پرت دل؟.............................

خدايا به من قدرت آن را عطا كن كه بتوانم بدان اندازه كه او را دوست مي دارم، نياز دوست داشتنش را در خود خاموش دارم
*****************************************************
دل شكسته به درياي آرزو زده ام
ترا اميد دلم در كنار مي طلبم
زبان شعر مرا نيست شوري ! اي غم عشق
عنايت از تو خداوندگار.... مي طلبم****
******************************************************
در لحظه های سخت زندگی
در اوج نا امیدی
زمانی که تمام درها را به روی خود بسته می بینم
دست نیاز به سوی تو دراز می کنم
و تو دستم را گرفته و . . .
نجاتم می دهی
پس از مدتی ...
همه چیز را فراموش می کنم
به یاد همه کس می افتم
به جز تو...
همه کاری انجام می دهم
به جز دستورات تو
تا اینکه باز گرفتار شوم
و دوباره . . .
به سوی تو می آیم و . . .
خدایا
نمی دانم چه بگویم
فقط بدان که
در مقابل این همه لطف تو . . .
شرمنده ام . . .
آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم
وبعد براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
*************************************************

من از تو فقط یه چیزو یاد گرفتم ...
تو که برای من آشناترین غریبه بودی . .
در انتخاب واحد زندگی ، دروغ پیش نیاز همه درسهاست...
افسوس ...
معلم خوبی هم نبودی . . .
**********************************************
احمقانه ترين بازيِ زندگي ات بود
وقتي با كلمات بازي كردي و گفتي:
دوستت مي دارم
به سادگيِ بازيِ كودكي،
بي خيال از تير و تفنگ و گلوله
بي خيال از ترس و هراس و واهمه
يه سادگيِ بازي با عروسك هاي بي زبان و ساكتي كه
هر شب حرف زدنشان كابوسِ خواب هايم بود
مثلِ ترسِ دوست نداشتنت كه كابوسِ رويايم شده!
با كلمات بازي كردي و گفتي: دوستت مي دارم!
و من هم به سادگيِ تمامِ بازي هاي كودكي
و به كودكيِ تمامِ خنده هاي ساده و شادي هاي بي بهانه
باور كردم...
باور كردم كه ترانه تنها بهانه ي بودنت شد
باور كردم كه پسرك هاي بازيگوشِ كودكي ام هم
مي توانند عاشق شوند!
مي توانند در پسِ فريب هاي قايم باشكِ بچگي صادق شوند!
گناه از تو نبود،
تو تنها بزرگ تر شدي و من ... ساده تر !!!
*******************************************************
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان !
نه . . . !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه توام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ...
ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...
و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...
و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ...
و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل
بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و شاهزاده تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم !
می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها
اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان !
نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ... خیلی بی وفا بودی



















