تبليغاتX
azizam-f

azizam-f

خدا همیشه با ماست...

چرت و پرت دل؟.............................

خدايا به من قدرت آن را عطا كن كه بتوانم بدان اندازه كه او را دوست مي دارم، نياز دوست داشتنش را در خود خاموش دارم

*****************************************************

دل شكسته به درياي آرزو زده ام

ترا اميد دلم در كنار مي طلبم

زبان شعر مرا نيست شوري ! اي غم عشق

عنايت از تو خداوندگار.... مي طلبم****

******************************************************

در لحظه های سخت زندگی

در اوج نا امیدی

زمانی که تمام درها را به روی خود بسته می بینم

دست نیاز به سوی تو دراز می کنم

و تو دستم را گرفته و . . .

نجاتم می دهی  

پس از مدتی ...

همه چیز را فراموش می کنم

به یاد همه کس می افتم

به جز تو...

همه کاری انجام می دهم

به جز دستورات تو

تا اینکه باز گرفتار شوم

و دوباره . . .

به سوی تو می آیم و . . .

خدایا

نمی دانم چه بگویم

فقط بدان که

در مقابل این همه لطف تو . . .

شرمنده ام . . .

 *************************************************

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي مي کنيم

وبعد براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

*************************************************

« چيزي را كه دوست داري بدست آور وگرنه ناچاري چيزي را كه به دست مي آوري دوست بداري ! - شكسپير »

         ****************************************************

گویند خدا همیشه با ماست ! ای غم نکند خدا تو باشی !

دیدی غرورم را شکست!!!!!!!!!!

*************************************************

من از تو فقط یه چیزو یاد گرفتم ...

تو که برای من آشناترین غریبه بودی . .

در انتخاب واحد زندگی ، دروغ پیش نیاز همه درسهاست...

افسوس ...

معلم خوبی هم نبودی . . .

**********************************************

احمقانه ترين بازيِ زندگي ات بود

وقتي با كلمات بازي كردي و گفتي:

                                               دوستت مي دارم

به سادگيِ بازيِ كودكي،

بي خيال از تير و تفنگ و گلوله

بي خيال از ترس و هراس و واهمه

يه سادگيِ بازي با عروسك هاي بي زبان و ساكتي كه

هر شب حرف زدنشان كابوسِ خواب هايم بود

مثلِ ترسِ دوست نداشتنت كه كابوسِ رويايم شده!

با كلمات بازي كردي و گفتي: دوستت مي دارم!

و من هم به سادگيِ تمامِ بازي هاي كودكي

و به كودكيِ تمامِ خنده هاي ساده و شادي هاي بي بهانه

                    باور كردم...

باور كردم كه ترانه تنها بهانه ي بودنت شد

باور كردم كه پسرك هاي بازيگوشِ كودكي ام هم

مي توانند عاشق شوند!

مي توانند در پسِ فريب هاي قايم باشكِ بچگي صادق شوند!

گناه از تو نبود،

تو تنها بزرگ تر شدي و من ...              ساده تر !!!

 ******************************************************* 

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه . . . !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه توام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ...

ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...

و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...

و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ...

و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل

بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و شاهزاده تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

گناهت را می بخشم !

می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها

اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان !

نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار ... خیلی بی وفا بودی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:3  توسط اسماعیل  | 

بهترینم

 

گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد

گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست

سکوت تنها چاره ي من بود

پرنده

خدايــــــــــا اگر مـــا بد كنيــــــــم

تورا بنـــــــده هاي

خــــوب بسيــــــــار اســــــــت.

تــــــــــو اگر مــــدارا نكنـــی

مـــــارا خداي ديگر نيســت

دود قلب

گل

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 21:21  توسط اسماعیل  | 

لیلی

i love you-f-

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.

قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است

بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.

تارموي توست اما ريشه ي عمر من است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 20:54  توسط اسماعیل  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:51  توسط اسماعیل  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:45  توسط اسماعیل  | 

زندگی چیست؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:39  توسط اسماعیل  | 

روزی به تو خواهم گفت...........

هر شب برای دیدنت

در تاریکی و تنهایی وجودم

با ماه قرار می گذارم

که از تو بگویم !

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشويم

 

ای کاش می توانستم ابر باشم تا سايه بانی از محبت برويت می گسترانيدم

 

ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باريدن می گرفت

 

ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم

 

ای کاش.........

 

 

 

آسمون اگه آبی بود ،مال تو

رعد و برقاش ،مال من

دریای آروم مال تو

اما طوفانیش مال من

خورشید زندگیم اگه طلوع کرد ،مال تو

اما غروبش مال من

روز مال تو

شب مال من

باغ سر سبز زندگی مال تو

دیدن لحظه ی خوشیت مال من

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:28  توسط اسماعیل  | 

love

ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد

 دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد!

آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد

نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

بعد از آن نامهربانيهاي بي حد و فزون

سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 11:24  توسط اسماعیل  | 

ج

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 11:7  توسط اسماعیل  | 

3

کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي ***

                                به نوجواني گفتند : عشق چيست؟گفت : رفيق بازي ***

به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت ***

                                 به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر ***

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:1  توسط اسماعیل  | 

4

تو را با ناله و غم

تو را با اشک و گريه

تو را با چنگ و دندان

ربودم از دل عاشق ترينان

تو را با صد نوای آشنايی

به آن رنگ قشنگ بی نوايی

به آن ناز و نگاه دل برانگيز

ربودم از دل عاشق ترينان

به تو گفتم که مبهوت دل بی رنگ من شو

ز آوای دل من با خبر شو

ز نيرنگ غريبان در حذر باش

که من عاشق ترين عاشقانم

تو را زين رو ربودم از دل عاشق ترينان

به تو گفتم :

از آن لحظه كه در نقش نگاهت عشق ديدم

خودم را از نگاه ديگران آزاد ديدم

دلم پرواز کرد پر زد به سويت همان لحظه به تو گفتم تو بردی

دل من را به ماتم ها سپردی

وزين دنيا يکی کيش و يکی مات وليکن حال تو پيروزی و شاد

ولی امروز من تنها و خسته

به يادت هر دمی از عشق خوانم

دگر يادی زياد ما نکردی

دريغا عشق را معشوغه ای چون تو نبايد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:26  توسط اسماعیل  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:10  توسط اسماعیل  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 21:37  توسط اسماعیل  | 

عشق

 

تقدیم به تو ای گل سرخ زندگی ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:33  توسط اسماعیل  | 

پرنده

اين همه آموزش توپ !

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:58  توسط اسماعیل  | 

گل سرخ

gol

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:54  توسط اسماعیل  | 

پ

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:31  توسط اسماعیل  | 

رده پا

ناله کردم ذره اي از دردهايم کم نشد

گريه کردم اشک برداغ دلم مرحم نشد

در گلستان بوي گل بسيار بوييدم ولي

ازهزاران گل يکي همچون توپيدا نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 20:12  توسط اسماعیل  | 

غروب

ghoroob

در این غروب پر از دلتنگی

  در حالی که خورشید آسمان

    درپشت کوه ها به خواب می رود

     و آسمـان آبـی, سـرخ  و دلگـرفتـه

      می  شوددلم هوایت را کرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 20:8  توسط اسماعیل  | 

باران و شیشه

با خودم عهد بستم بارديگرکه تورا ديدم،بگويم ازتودلگيرم ولي

بازتورا ديدم و گفتم : بي توميميرم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:59  توسط اسماعیل  | 

دوستت دارم

 

عشق یعنی...

عشق يعنی مستی و ديوانگی     ...        عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر      ...       عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن        ...       عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن      ...      عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن   ...          عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار             ...       عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن    ...         عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب        ...       عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان     ...      عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته    ...         عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن     ...       عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن     ...    عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز        ...       عشق يعنی عالمی راز و نياز
......عشق یعنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:22  توسط اسماعیل  | 

تک و تنها

به جستجوی تو می گردم میان کوچه رویا ها

که گفته بودی به دیدارت شبی به خواب تو می آیم

هر چند که دورازتو پیش دیگرانم

هرجا که روم نام تو آید به زبانم

احوال تو ازخط قشنگ تو بجویم

هرروز به راه منتظر نامه رسانم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:15  توسط اسماعیل  | 

 

دوستت دارم

 

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست،و من دیگر به پایان نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست

گاهگاهی می کنم دست در گیسوی مرگ

                         می زنم من بی گدار بوسه ای بر روی مرگ

خوب می دانم که شب با سحر لج می کند

                          می فشارد روز را ساده در بازوی مرگ

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:25  توسط اسماعیل  |